|
دلم خون شد ز دست خود چو بس پيمان شكستم من چو غافل گشتم از يارم چو بی جانان شكستم من نديدم يوسف جان را چو ديدم پيرهن در خون ز قعر چاه نشنيدم چو در كنعان شكستم من شده گم آيه ی اين دل دلم گم شد در اين محفل نديدم آيه ی دل را چو بی قرآن شكستم من نديدم ياری و شاهی چو ماندم تشنه در راهی ندارم منزلی من چون سر و سامان شكستم من نخواهم من ز يارم زلف و لعل خون نگارش را كه در آيين خود خواندم سر از الوان شكستم من بس است اين دام تزويری كه بسته راه دل ها را شدم آزاده ی عالم چو از شيطان شكستم من سر از سودای دنيا من نياوردم به در هرگز بود سودم فزون از دی چو بی خسران شكستم من نرفتم من درون منزل يار كريم خود چو قانع بودم از اول چو با دربان شكستم من ز بس انگشت تدبيرم به دندان من گزيدم شد به خون آلوده افكارم چو انگشتان شكستم من وصال يار از او خواهم كه وصلش قصر آمالم چو نشنيدم كسی گويد دل از رحمان شكستم من اگر جانم رود نيكوتر از عشق دروغينی نباشد آگه از من چون ز عشقش جان شكستم من نه در آذر نه فروردين نه در تير و نه شهريور خزانی نيست همچون من چو در آبان شكستم من ميان دير آتش محور زرتشت اگر سردم نباشد چاره ای آخر چو آتشدان شكستم من به دو پول سيه روح ار فروشم راضی ام شكرا چه بس ارزان و بی مايه چه بس آسان شكستم من دگر بحث كم و كمتر نباشد در ميان چون من ز خشت اولم زارم چو از اركان شكستم من يكی رنگم بود تنها ندارم طرحی و نقشی قلم را من شكستم چون چو بس حرمان شكستم من وطن را دادم از دستم چو لختی مست ره بودم دلم را بر سر جامی می جوشان شكستم من ز اول تا به آخر چون نديدم راه خوشبختی زهی بخت بد و نحسم چو در پايان شكستم من
ایرج
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۳۱ساعت 23:33  توسط عادل
|
|