|
دیدم سوار عاشقی افتان و خیزان می رود
روح از پی معشوقه و تن مرده بی جان می رود زخم دلش گشته عمیق در سرزمین تیغه ها بوی سر زلف گلش ناگه به درمان می رود کوه از پی دشت و زمین راه دراز و پر خطر با یاد ابروی کمان بی آب و بی نان می رود آنگه که پرسیدم از او هان تا کجا خواهی شدن دیدم که با اشک دو عین با لب به دندان می رود با زاری و با گریه او گفتا که تا برزخ شوم من تازه فهمیدم که او تا وصل رحمان می رود چشم دو کاسه خون او پیراهن مجنون او راوی شد و گفتا که گل با قصد بستان می رود
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۷/۰۸ساعت 14:37  توسط عادل
|
|